شکسپیر:کسی را که دوست داری ازش بگذر اگه قسمت تو باشه برمیگرده واگه هم بر نگشت حتمااز اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت.سعی کن به کسی که تشنه ی عشقه دل نبندی به کسی که لایق عشقه دل ببند.
|
شکسپیر:کسی را که دوست داری ازش بگذر اگه قسمت تو باشه برمیگرده واگه هم بر نگشت حتمااز اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت.سعی کن به کسی که تشنه ی عشقه دل نبندی به کسی که لایق عشقه دل ببند. + نوشته شده توسط سینا در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت
1:46 |
من بهت نمی گَم "عزیزم" که بهت برنخوره ... من فقط التماست میکنم... دقیقا مثل یه پست ِکوچیک که تخطی ِ بزرگتر از حدش کرده خیلی بزرگ تر و تنها میتونه در مقابل طرفش فقط التماس کنه ... حالا حتی اگه هم داره تاوان اشتباه کس دیگه رو پس میده چون دیگه فرقی نمیکنه...اگه بگه" عزیزم" اون یکی چندشش میشه ... من بهت نمی گم عزیزم ... فقط میگم دیگه ببخش ... دیگه تمومش کن ... همین .... چشمهات رو ببند... نبین برای کی و چی قراره ترحم کنی .... فقط چشمهات رو ببند تا منو نبینی.. تا دیگه این نفرتت مثل خونی که جلوی چشم ها رو میگیره جلوی دل رحمی قلبت رو نگیره ... من بهت نمیگم "عزیزم" ... می گم برای یه بار، فقط یه بار غرورت رو بشکن ... آره غرورت رو بشکن و فکر کن اتفاقی نیافتاده .. نمی گم که عزیزت "بشم" یا اینکه "هستم" که به خاطرم این کار رو بکنی نه! فقط میگم فکر کن یه کسی که با ترحم کردن میتونی از سر خودت بازش کنی که تا دیگه نفس راحت بکشی و تنت از نفرتی که ازش به دل داری هر دفعه نلرزه و روزت خراب نشه ... ازت ترحم رو منت میکشه... من بهت نمی گم" عزیز من" خواهش میکنم، که ناراحتت نکنم... فقط میگم ترحم کن ترحم کن و ازم نخواه تحمل کنم ... من حتی تمام لحظاتی که گفتن" عزیز من" توی گلوم لگد میزنه و التماس بیرون اومدن داره تمام لحظاتی که عزیزم گفتن رو از دلم فریاد میزنم ، شرم میکنم و بهت نمیگم "عزیزمن" که تو با این حرف کوچیک نشی که عزیز من باشی! من فقط میخوام که پادشاه من باشی و پادشاهی کنی ... من فقط میخوام قصه پادشاه و گدا رو با هم بازی کنیم ...همین .. من توقع های زیادی تر از خودم ندارم که بهت بگم" عزیز من" ... میدونم گوهر من خیلی بی ارزش تر از این حرف هاست که اگه نبود این طوری هر بار لگد مال نمیشد ... نمی گم" عزیز من" ... میگم فقط گوهرم رو شفاف میخوام ... همین ... من فقط میخوام من رو از سرت باز کنی ... همین ... من همیشه بعدش منتظر می مونم... + نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت
0:45 |
لحظه لحظه گذر عمر ، مثل اینه که تو میری دونه دونه خاطراتم ، تو می خوای ازم بگیری نگو مثل بار اول ، دستمو دوباره خوندی بین موندن یا نموندن ، تو سر دوراهی موندی نگو خیسی چشاتو ، به کسی نشون نمیدی حیف عمری که تلف شد ، پای عشقی که ندیدی توی گوشه اتاقم ، یه سبد گل شکسته عطر دستای لطیفت ، یه روزی روشون نشسته فکر اشکامو نکن ، چشامم عادت میکنه آسمون به چشم خیسم ، داره حسادت میکنه نگو خیسی چشاتو ، به کسی نشون نمیدی حیف عمری که تلف شد ، پای عشقی که ندیدی توی گوشه اتاقم ، یه سبد گل شکسته عطر دستای لطیفت ، یه روزی روشون نشسته + نوشته شده توسط سینا در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت
11:26 |
من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم من به سرگشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود میمانم!
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی گیسوان تو به یادم آید. من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی شعر چشمان تورا میخوانم.
چشم تو چشمه ی شوق چشم تو ژرف ترین راز وجود دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست!
از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد! خواهم مرد! غم تو این غم شیرین را با خودم خواهم برد..... + نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:23 |
بی تو توفان زده دشت جنونم صید افتاده به جونم تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک در خشید به چشمان سیاهم چه به دنبال تو گشتم چو در خانه ببستم دگر از پای نشستم گویا زلزله آمد گویا خانه فرو ریخت سر من بی تو من در همه شهر غریبم تو گریزی به کوی و من به سویت نگریزم من و یک لحظه جدایی نتوانم بی تو من زنده نمانم بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بی تو کس نشنود از این مرغک پر بسته ندایی + نوشته شده توسط سینا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت
13:13 |
چقدر سخته چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو روي قلبت هديه داد، زُل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوسش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يكبار زير آوار غرورش همهي وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي. چقدر سخته وقتي پشتت بهشه، دونههاي اشك گونههاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري چقدر سخته گل آروزهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آرام زير لب بگي. گل من باغچه نو مبارک!. + نوشته شده توسط سینا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت
18:48 |
سر كلاس معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست رفت و شاديم مُرد ... شور و نشاط رو از دلم برد رفت ...رفت ...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم. + نوشته شده توسط سینا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت
15:12 |
اما سوالی از تو دارم :
می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس میكند؟
حتماً او را دیده ای... این پدر را میشناسی؟
این را چطور؟
این اما مال افغانستان است. از این دست اگر بخواهم برایت بیاورم، بسیارست... ............... گریه كن سرباز گریه كن سرباز... ![]()
+ نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت
1:14 |
و تو رفتي تنها آخر قصه ي ما اينجا بود خداحافظ همان کلامي بود که تو در پشت خنده ها کشتي ( و در آن لحظه هيچ حرفي نيست ) نازنينم خداحافظ پشت سر هيچ نگاهي به هرچه مانده مکن شب و روز من با تنهايي مثل يک برگ زير پاي بي تفاوتي است تو برو ماندن من مرگ من است ... نازنينم خداحافظ تو خودت شاخه اي از فاصله را هديه ام آوردي تو خودت خواستي که دور از هم شعله خاطره ها را به دست باد دهيم و من ميان بهت و غرور حرف آخر را زدم ... نازنينم خدافظ بعد از تو نه سوي دگري خواهم رفت که ببخشايمش هر آنچه که در قلبم هست و نه دستي به کسي خواهم داد اگر از سمت سادگي به سوي من آيد ( به من آموختي که به دنيا بايد با غريبان آميخت ، از غريبان آموخت ) نازنينم خداحافظ ببخش من را گر بي بهانه اي تو را به سوي خود خواندم آن زماني که بهانه تمام ماندن بود من فقط جوشيدم همه حرفي تازه بودند و من فقط خنديدم ببخش من را گر هرچه که مي آمد با من ، گفتم ... نازنينم خداحافظ من تو را مي بخشم اگر باور نکردي آنچه با من بود اگر حتي نديدي قطره اي را که براي تو بروي گونه ي تنهايي ام خشکيد يا حتي نفهميدي چگونه دوستت داشتم ... نازنينم خداحافظ نخواهم گفت هرگز نقشي از تو پيش چشمانم نخواهم ماند نخواهم گفت هرگز هيچ جايي نيستت در کنج تنهايي من هرگز نخواهم گفت ديگر نگاهي نيست آهي نيست يا از ياد خواهم برد آن حرفي که بر قلبم تو حک کردي ... نازنينم خداحافظ ياد آن روز بخير که به تو مي گفتم (( خداحافظ ولي مردانه بايد گفت تاپيوند و ريشه هست پا بر جا و تا خورشيد مي تابد و تا اينجاست دستي و دلي از مرگ بي پروا ...)) نازنينم خداحافظ ميان ما هر آنچه بود ، گذشت من و تو سوي فرداها روان هستيم پريد از چشمهايم خواب ديروزت من و تو ، حال تفسير ميان دو غريبه در جهان هستيم............... + نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت
19:47 |
خداحافظ....... درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه می پیچد صدای تو که می گفتی به جز تو دل نمی بندم فریب وعده هایت را ندانستم ولی اکنون به یاد وعده های تو میان گریه می خندم برو دیگر که دل از غم رها کردم خدا حافظ خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم که دیگر بر نمی گردم تو بودی اسمان من غمت همسایه ی قلبم ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم که از باغ دو چشم تو پرستوی دلم پر زد برو دیگر که دل از غم رها کردم خدا حافظ خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم که دیگر بر نمی گردم در ان غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افق ها مرد و من افسوس می خوردم شیار گونه هایم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم ولی ای کاش می مردم برو دیگر که دل از غم رها کردم خدا حافظ خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم که دیگر بر نمی گردم + نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت
2:43 |
|
|